X
تبلیغات
رایتل

سه شنبه بازار

یه صحبت خصوصی بین خودمون


یعنی کلا کار دنیا این مدلیه که هر قدر هم که توانا باشی هر چی هم که کارهای محیرالعقول ازت سر زده باشه


بازم اونقدر باهات کلنجار می ره که بهت بفهمونه هیچ عددی نیستی 


باشه بابا اصلا تو خوب تو توانا تو دانا تو فلان تو بهمان


اصلا دیگه من روی هیچ کس و هیچ چیز اصرار ندارم 


ببینم مثلا خودت چه گلی قراره به سرم بزنی 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 9 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 01:48 ب.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 1 نظر

تغییرات اساسی

.

اونقدر تغییر کردم که دیگه دلم نمی خواد پست جدید آپ کنم

.

شاید فکر کنید خودم نیستم یکی دیگه هستم 

.

حالا کم کم توی خود جدیدم که جا افتادم میام گزارش می دم 

تاریخ ارسال: یکشنبه 1 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 03:39 ق.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 0 نظر

untitled



او فهمید که بلندی روزها دلیل ساده ای دارد، اینکه او فقط ده دقیقه با کسی که دوستش دارد سپری می کند و هزاران ساعت با فکر و خیال او.

بعد فکر کرد چه لذتی دارد اگر روزی بتواند با او صحبت کند ... و همین هم شد.

یک روز صبح، در راه مدرسه، پسر نزدیک آمد و پرسید می شود یک مداد به من بدهی؟

ماریا جوابی نداد. راستش را بخواهید خیلی از این نزدیک شدن بی مقدمه برآشفته شده بود. به خاطر همین قدم هایش را تندتر کرد، خیلی ترسیده بود وقتی دیده بود او دارد به طرفش می آید. وحشت کرده بود که نکند پسر بفهمد که او دوستش دارد، که مشتاقانه منتظرش می مانده، که چقدر در رویاهایش دست پسر را گرفته و با او راه مدرسه را رفته و آن راه را با هم ادامه داده اند، تا آخرش، تا جایی که مردم می گفتند یک شهر بزرگ است و ستاره های سینما و تلویزیون، با کلی ماشین و سینما و کلی کارهای جالب و با مزه برای انجام دادن.

باقی روز اصلا حواسش به درسهایش نبود و همه اش از رفتار احمقانه ای که صبح ازش سر زده بود عذاب می کشید، اما در عین حال چیزی تسلایش می داد، اینکه می دانست پسر هم تمام این مدت به فکر او بوده و مداد تنها بهانه ای بوده برای شروع صحبت.

از آنجا مطمئن بود که وقتی پسر آمده بود جلو خودش در جیبش مداد داشت.

منتظر دفعه ی بعد ماند و تمام آن شب، و شب های بعدش، با خودش حرف هایی را که باید به پسر می زد مرور کرد تا وقتی که بالاخره راه شروع کردن قصه ای را پیدا کرد که هیچ وقت تمام نمی شد.

اما با اینکه آنها باز هم در کنار هم به مدرسه می رفتند دفعه ی بعدی وجود نداشت، بعضی وقت ها ماریا در حالیکه توی دست راستش یک مداد نگه داشته بود چند قدم جلو می رفت و سایر اوقات هم ساکت، در حالیکه داشت با عشق پسر را تماشا می کرد، پشت سر او راه می رفت.

پسر حتی یک کلمه ی دیگر با او حرف نزد و ماریا مجبور بود تا آخر سال تحصیلی خودش را با نگاه کردن و دوست داشتن او در سکوت راضی کند.

 11 دقیقه - پائولو کوئیلیو

 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 04:59 ق.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 2 نظر

افکار

فکره دیگه

میاد

نمیشه جلوشو گرفت

وقتی کسیو داری فکر میکنی

وقتی نداریش فکر میکنی

اینطوری بود و نبودش فرقی نداره چون در هر صورت فکر میکنی

فکر میکنی

فکر میکنی

فکر میکنی

و اینطوری میشه که تا آخر عمرت همش داری فکر میکنی 

مغز عزیز

دست از سرم بردار

دو دقیقه خفه شو عزیزم

فقط برای دو دقیقه نمیخوام فکر کنم

میخوام زندگی کنم

ولم کنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


تاریخ ارسال: جمعه 11 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 05:17 ق.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 0 نظر

یک شب به یادماندنی


دیشب رفتیم اینجا



خیلی خوش گذشت. 

با داداش کوچیکم رفتیم آرکاد، کلی بازی کردیم وای هنوز هیجان زدم  یکی من رو از برق بکشه


تاریخ ارسال: یکشنبه 17 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 08:07 ب.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 0 نظر

کبریت


روی میزم یه جعبه کبریت بود



از بچگی از هر کبریتی که می دیدم یه چوب بر می داشتم می ذاشتم توی این جعبه.


تا اینکه یکی از اون روزایی که خسته از شکست های عشقی و کاری و درسی بودم و حسابی قاطی کرده بودم، شروع کردم به روشن کردن شمع و مدیتیشن و ریلکسیشن.


چند روزی گذشت تا اینکه از چوب های داخل جعبه جز 4 - 5 تا چیز دیگه ای نموند.


برادر کوچیکم اومد تو اتاق تا ازم شمع و جا شمعی بگیره.


تا اومدم شمع رو روشن کنم گفت اِاِاِاِاِ چه جالب اینا هرکدوم یه رنگه.


تازه اونجا بود که یادم اومد فلسفه ی این جعبه ی کبریت چی بود.


 


روحشون شاد، یادشون گرامی


تاریخ ارسال: یکشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 04:31 ق.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 0 نظر

زندگی واقعی



زندگی واقعی عطر طعم خاصی داره، احساس میکنم تمام عمرم زندگی نکرده بودم!


این روزا همه چی خوبه، انگار بزرگ شدم 


پختن غذا، تمیز کردن خونه، مهمون داری، رسیدگی به همه ی این کارا حس خوبی به آدم می ده.



آخه چرا تا امروز از این کارا لذت نمی بردم!


موسیقی متن Life



تاریخ ارسال: سه‌شنبه 1 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 10:42 ق.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 2 نظر

دوران بارداری



تقدیم به همه ی دوستان عزیزم که دوران بارداری را سپری می کنند و آینده ی خودم که برگردم و این پست را بخوانم و لذت ببرم.


دوران بارداری، نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه و نه ثانیه تا ورود موجود کوچولوی دوست داشتنی که می دانی نصف اخلاقیات و ظاهرش مثل خودت و نیم دیگر آن یادآور عشق زندگی ات است.


نه ماه پر از استرس و فراز و نشیب، همراه با تغییر همه چیز مخصوصا اگر اولین بچه باشد.


ذوق و شوق و نگرانی و مبهم بودن آینده که با ورود این بچه جایگاه تو چه تغییری خواهد کرد.


گاهی دچار یاس می شوی هم به خاطر بچه هم به خاطر خودت، گاهی به خاطر همسرت که رفتاری بچه گانه پیشه کرده و انتظار محبت و توجه بیشتر دارد. او هم مضطرب است. بار سنگینی است که هر چه می گذرد فشارش روی جسم و جان هر دویتان بیشتر احساس می شود.


هر تغییری آن هم به این سرعت روی روان و شرایط زندگی انسان تاثیر می گذارد اما این تغییر در کنار تمام سختی ها، شیرینی خاصی دارد.


شنیدن صدای تپش قلب کوچولویی که همراه تو می خوابد، با تو می بیند، با تو غذا می خورد و حتی در مورد غذا نظر می دهد، شاید تا قبل از این عاشق خوراک خاصی بودی اما از وقتی بچه همراهت است از آن خوراک متنفری!


مواظب باش، آنچه حس می کنی کودکت مستقیم درک می کند، احساس تو نسبت به خودش، به پدرش، به اطرافیان، همه چیز را درک می کند، از همان 01/01/01 وجودش.


تو روزنه ی دید آن موجود به جهانی، جایی که اگرچه بارها دیده ای و تلخ و شیرینی روزهایش بر تک تک خاطراتت نشسته اما برای او اولین بار است و از هر روزنه ای سعی در دیدن آن دارد.


پس نا امیدش نکن، زیبا ببین، زیبا فکر کن، زیبا زندگی کن، سختی ها و زشتی ها را خودش خواهد دید.


بگذار از شنیدن نامت لبخند بر لب فقط یاد زیبایی بیفتد و در هنگام سختی پیش تو بیاید که تنها تکیه گاهش تو هستی ...



تاریخ ارسال: دوشنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 01:01 ب.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 5 نظر

نتایج


این شما و این گزارش لحظه به لحظه از کنکور دکترا در ایران


رشته ی زبانشناسی 1000 شرکت کننده داشت که از این بین 100 نفر به مرحله مصاحبه ی دانشگاه های روزانه راه یافتند.


از قدیم گفتن همیشه یه آلترنتیو پلن داشته باشین که همه ی تخم مرغاتونو تو یه سبد نذاشته باشین که با این در اگر  در بند در مانند در مانند ...


خلاصه اولین پلن ما برای دکترای امسال به نتیجه ای نرسید و به سراغ آلترنتیو پلن نامبر وان می رویم.


منتظر پست های بعدی ما درباره ی آلترنتیو پلن های موجود برای این مرحله از زندگی باشید.


  


تاریخ ارسال: جمعه 30 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 02:31 ق.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 1 نظر

تعصب


خدایا به ما یه قدرتی بده که بتونیم در برابر انسان های متعصب خودمون رو کنترل کنیم.


یعنی رو اعصابن!


الکی از تعصبشون دفاع می کنن


پیر شدم بین اینا!


آدمو عقده ای می کنن


تمام راه ها رو می بندن بعد می گن ناراضی هستی برو!


آخه کجا برم وقتی تو یکی خودت نمی ذاری!


عجب بساطیه ها ...


تاریخ ارسال: یکشنبه 25 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 04:35 ب.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 0 نظر

نوروز 92


با اولین پست سال 92 در خدمت شما دوستان هستیم.


نوروز خوبی رو پشت سر گذاشتیم همراه با شادی و تنوع. از هر مدل اتفاق که بگین افتاد.


خلاصه جاتون خالی بود.


سال مار رو از همین تریبون به شما دوستان تبریک می گوییم.


خیلی از عزیزان همکلاسی امسال 24 ساله می شن جا داره همین جا در همین پست این اتفاق مهم رو بهشون تبریک بگیم و خاطرنشان کنیم که منم پارسال 24 ساله شدم اتفاق خاصی نیفتاد اما امیدوارم بهترین سال زندگی این دوستان باشه.



مار؛ قدرت، صلابت، ثروت


کلا یه مرضی دارم به اسم قرار دادن تصاویر وحشتناک از مار و اژدها در وبلاگ شخصی


تاریخ ارسال: یکشنبه 18 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:33 ب.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 4 نظر

کنکور


نام: پریسا

نام خانوادگی: فلانی

فرزند: سوم


از بس مثال بالا رو جک کردیم کم مونده بود دیروز توی برگه جلوی فرزند بنویسم سوم حالا جالب اینجاست که فرزند دومم


تاریخ ارسال: شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:18 ق.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 2 نظر

برف



من نمی دونم چه سریه که 2 سال پیشم توی برف رفتم کنکور دادم و الانم باید توی برف برم دانشگاه فردوسی کنکور بدم.


درسته برف رو دوست دارم اما نه تا این حد



تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 02:18 ق.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 0 نظر

بازگشت به عقب


امروز رفتیم خیام، احساس می کردیم دیگه به اونجا تعلق نداریم.


دانشگاه رو سپردیم دست یه مشت دهه هفتادی.


جلوی میدون کره بز واستادیم و عکس گرفتیم.


یادی از گذشته کردیم و خندیدیم و سپس هاله ای از غم بر چهره مان سایه افکند.


با تشکر از تمامی آقایانی که به واسطه ی اسمهایی که روشون گذاشته بودیم تمام آن چهار سال موجبات خنده و شادی ما را فراهم کرده بودند.


از جمله عزیزان:


آقای راه راه، سگارو، کاکرو، آقای آبی، دلاور کوچک، هایدی، تسوکه، پونه، شبه سگارو، لپ قرمزو، ریخ ماسوک، پنج شنبه، و تمام عزیزانی که الان حضور ذهن ندارم.


گریه ی حضار


تاریخ ارسال: شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:35 ب.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 6 نظر

آرامش


اگر از دغدغه های ادامه تحصیل و جابه جایی محل زندگی و اقدامات مربوط بگذریم به آرامشی نسبی رسیدم.


البته دغدغه برای آینده زیاد دارم اما حداقل خیالم راحته که شخص دیگه ای رو تو زندگیم راه ندادم و با این اضطراب که اعتماد من رو حمل بر نادانیم قرار داده و با دروغ هایش به شعورم توهین می کند دست و پنجه نرم نمی کنم.


روابط انسانی مخصوصا از نوع عاشقانه و خاص آن همیشه برایم گنگ بود و علی رقم میل شدید باطنیم که سعی در شناخت آن داشت بهتر دیدم یک پیر دختر موفق باشم و تمام ثروتم رو برای برادر زاده هایم به ارث بگذارم و تا زمان مرگ به ماجراجویی هایی غیر از این نوع روابط مسخره بپردازم.


همه چیز که در چسبیدن به جنس مخالف خلاصه نشده، زندگی چیزی بیشتر از این برای ما دارد.




متن بالا رو روزی 20 بار برای خودم تکرار می کنم تا شاید فرجی بشه و سر عقل بیام



تاریخ ارسال: شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:54 ب.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 1 نظر

راز



امشب مسیر زندگیمو عوض کردم.


دیگه سکان دست منه،


درست مثل  قبل اما با دو تا تفاوت :


دیگه می دونم چی می خوام؛


هروقت گند زدم نمی سپرم دست خدا !


به عنوان خالقم وظیفه داره همیشه کنارم باشه.


تمام این مدت سعی کردم کاریو انجام بدم که فکر می کردم درسته.


اما اشتباه می کردم.


درستی وجود نداره.


فقط مسیره که باید طی بشه.


با قدرت و هدایت هر چه تمام تر.


اگه این چیزیه که قدرت برتر می خواد،


و تمام این مدت سر همین با من می جنگیده،


اوکی حرفی نیست !



تاریخ ارسال: چهارشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 12:08 ق.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 3 نظر

In Cold Blood


To the Whole World




تاریخ ارسال: یکشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 02:51 ب.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 3 نظر

علائم خیانت


هر پدیده ای علائم خاص خودش را دارد، مثل بیماری های جسمی و روحی، مشکلات و بحران ها، بلایای طبیعی و ...


اگر ما از علائم آگاه نیستیم و آنها را نمی شناسیم تقصیر پدیده نیست. باید علم و آگاهی خودمان را بالا ببریم تا از عوارضش در امان باشیم.


خیلی پیش می آید که در روابط خود از دختر یا پسر مورد نظر به اصطلاح پا می خوریم، غمگین و افسرده می شویم و خود را قربانی جنایات طرف مقابل می بینیم مخصوصا اگر پای رقیب عشقی در میان باشد.


در بررسی هایی که روی خودم و اطرافیانم انجام دادم متوجه موضوع جالبی شدم. بله پدیده ی پا خوردن و خیانت هم مثل باقی پدیده ها قابل پیش بینی و تشخیص است.


تا حالا از خودتان پرسیدید که چرا فلانی همیشه انتخاب درست را انجام می دهد و هیچوقت پا نمی خورد؟


تنها دلیلش اینست که این افراد به طور ذاتی یا اکتسابی موفق به تشخیص علائم خیانت و شناسایی خائن ها شده اند.


اگر دختر یا پسر مورد علاقه تان برایتان وقت نمی گذارد به این دلیل نیست که دل گنده است یا شما را امتحان می کند یا هر حدس دیگری که زده اید. او هم آدم است و اگر به توجه و محبت شما پاسخ نمی گوید بدانید نیازی به دریافت آن از طرف شما نداشته است چراکه نیاز او توسط محبوبش برطرف شده است.


آدم هایی که در برخورد با شما علائمی نظیر پنهان کاری، مبهم حرف زدن، دیر جواب دادن به پیامک و نظیر آن یا بی جواب گذاشتن آن، دیر به دیر خبر گرفتن، بدقولی و ماست مالی کردن آن، عدم پایین آوردن سطح غرور ، عدم انعطاف پذیری در مقابل رفتار شما، عصبانیت در مقابل خواسته های شما، این که حس کنید اهمیتی برایشان ندارید و علائمی از این دست دارند، مطمئن باشید که جایگاه مورد نظرتان را پیش آنها ندارید.


روابط خود را ممکن است به دو صورت شروع کنید:


1. شخصی از شما خوشش بیاید و پا پیش بگذارد.

2. شما از شخصی خوشتان بیاید و پا پیش بگذارید.


پس از طی اولین مرحله ممکن است موارد زیر پیش آید:


1. پس از قبول درخواست او علائم نام برده را در وی شناسایی کنید.

+ اگر علائم دیده شد بدانید که این آدم پیشه ای این چنینی دارد و از سر کار گذاشتن چند نفر در آنِ واحد لذت می برد.


2. الف. به درخواست شما تن نمی دهد.

+ که در این صورت تکلیف شما مشخص است.


2. ب. فورا به درخواست شما جواب مثبت می دهد.

+ اما علائم بالا در او ظهور می کند که این نشان دهنده ی همان انسانی است که از درگیر کردن چند نفر لذت می برد.


2. ج. با تردید و دودلی جواب مثبت داده و به آهستگی مسیر را ادامه می دهد.

+ اگر علائم در این دسته مشاهده شد به شما تسلیت می گوییم چون کم کم در باتلاق او فرو می روید. هیچ دلیل محکمی پیدا نمی کنید که موضوع را به او و خودتان اثبات کنید و تا تباهی خود درگیر وی خواهید شد.


نکته 1: علائم نام برده تنها در صورتی قابل استناد است که تقریبا همیشگی و بیش از یک نوع آن تکرار شود در غیر این صورت برای هر رابطه ای ممکن است پیش آید.


نکته 2: مقاله ی بالا در مورد خیانت نوشته شده و ممکن است شامل حال رابطه ی شما نشود که در این صورت به بخت خوش شما حسادت می ورزیم و آرزوی تداوم و شادی برای رابطه تان داریم.


نکته 3: متن بالا فقط در جهت کمک به آن دسته است که عقلانی فکر می کنند و خود را دوست دارند اگر شما چنین فردی نیستید اقدامات بعدی منوط به تصمیم شخصی خودتان است (خود را گول زده و به تحقیر خود ادامه دهید).


نکته آخر: افراد بند 2. ج. بدترین ضربه ها را وارد می کنند اما مقصر نیستند چون خود از درد عدم قاطعیت و جرات رنج می برند. این دسته قابل ترحمند و با بازی با دیگری زندگی خود را هم به بازی گرفته اند. این افراد را اذیت نکنید فقط رهایشان کنید و خود را نجات دهید. بالاخره شخصی در زندگی آنها پیدا خواهد شد که نسبت به او دودل نباشند.




فیلم هفته: زن ها فرشته اند




تاریخ ارسال: جمعه 13 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 01:36 ب.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 4 نظر

احتیاط


باید مواظب باشیم که با کیا دم خور می شیم چون تا حد خودشون ما رو پایین می کشن.


تا حالا ندیدم کسی یکی رو تا حد خودش بالا بکشه چون بالا کشیده شدن مستلزم آمادگی خود فردِ اما همه ی ما آمادگی پایین کشیده شدن رو داریم چرا که قبلا پایین بودیم.




تصویر مورد نظر من یافت نشد

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 07:51 ب.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 7 نظر

شهامت، شرافت


امیلی : نمی تونم.

ویکتور : مشکل چیه؟

امیلی : همش اشکاله. من یه عروس بودم ولی رویامو ازم دزدیدن، حالا ... منم از یکی دیگه دزدیدم. دوسِت دارم ویکتور ... ولی تو مال من نیستی.


Corpse Bride




تاریخ ارسال: شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 09:13 ق.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 1 نظر
   1      2     3     4     5      ...      9   >> صفحات وبلاگ