X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سه شنبه بازار

untitled



او فهمید که بلندی روزها دلیل ساده ای دارد، اینکه او فقط ده دقیقه با کسی که دوستش دارد سپری می کند و هزاران ساعت با فکر و خیال او.

بعد فکر کرد چه لذتی دارد اگر روزی بتواند با او صحبت کند ... و همین هم شد.

یک روز صبح، در راه مدرسه، پسر نزدیک آمد و پرسید می شود یک مداد به من بدهی؟

ماریا جوابی نداد. راستش را بخواهید خیلی از این نزدیک شدن بی مقدمه برآشفته شده بود. به خاطر همین قدم هایش را تندتر کرد، خیلی ترسیده بود وقتی دیده بود او دارد به طرفش می آید. وحشت کرده بود که نکند پسر بفهمد که او دوستش دارد، که مشتاقانه منتظرش می مانده، که چقدر در رویاهایش دست پسر را گرفته و با او راه مدرسه را رفته و آن راه را با هم ادامه داده اند، تا آخرش، تا جایی که مردم می گفتند یک شهر بزرگ است و ستاره های سینما و تلویزیون، با کلی ماشین و سینما و کلی کارهای جالب و با مزه برای انجام دادن.

باقی روز اصلا حواسش به درسهایش نبود و همه اش از رفتار احمقانه ای که صبح ازش سر زده بود عذاب می کشید، اما در عین حال چیزی تسلایش می داد، اینکه می دانست پسر هم تمام این مدت به فکر او بوده و مداد تنها بهانه ای بوده برای شروع صحبت.

از آنجا مطمئن بود که وقتی پسر آمده بود جلو خودش در جیبش مداد داشت.

منتظر دفعه ی بعد ماند و تمام آن شب، و شب های بعدش، با خودش حرف هایی را که باید به پسر می زد مرور کرد تا وقتی که بالاخره راه شروع کردن قصه ای را پیدا کرد که هیچ وقت تمام نمی شد.

اما با اینکه آنها باز هم در کنار هم به مدرسه می رفتند دفعه ی بعدی وجود نداشت، بعضی وقت ها ماریا در حالیکه توی دست راستش یک مداد نگه داشته بود چند قدم جلو می رفت و سایر اوقات هم ساکت، در حالیکه داشت با عشق پسر را تماشا می کرد، پشت سر او راه می رفت.

پسر حتی یک کلمه ی دیگر با او حرف نزد و ماریا مجبور بود تا آخر سال تحصیلی خودش را با نگاه کردن و دوست داشتن او در سکوت راضی کند.

 11 دقیقه - پائولو کوئیلیو

 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 04:59 ق.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 2 نظر