X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سه شنبه بازار

امید


اطرافم هرچه هست تیرگی و تاریکی و دود و بوی تعفن است. در مکانی زندگی می کنم که همه جا نزدیک به هم و شبیه به هم است. در آن سو جنگ و ویرانی، سوریه، ترکیه، ایران، مردم مستقیم نمی میرند، خطر مستقیمی آنها را تهدید نمی کند، هر چه هست ترس و وحشت و نا امنی است، برای پیدا کردن مکانی موقت و امن تر برای خواب همه ی کوچه را می گردیم. هرچه شب نزدیک تر است ترس و اضطراب هم بیشتر می شود.


ساختمان های بزرگ تبدیل به پناهگاه آوارگان شده، وارد ساختمانی می شوم که در گذشته بیمارستان شهر بود اما اکنون به خرابه های شهری می ماند که ویرانی آن را فراگرفته، شب شد، در این ساختمان حس در خانه بودن بیشتر به انسان دست می دهد اما باز هم دیدن آوارگان که هر گوشه کز کرده اند قلبم را به درد می آورد.


یک جای خالی پیدا کردم کز کردم یه گوشه تا چند ساعتی گذشت، اما خوابم نمی برد.


از جایم بلند می شوم و در راهروها بین آوارگان گام بر می دارم. مردی که در گوشه ای خودش را جمع کرده بود با دیدن خالی شدن جای من که بهتر از جای خودش بود به سرعت برق جابه جا شد.


راهروها تاریک و انباشته از مردم به خواب رفته بود و بوی ویرانی و نم از در و دیوار می بارید. در این میان نور مطبوعی توجه مرا به خود جلب می کند.


انتهای راهرو 3 پنجره ی بزرگ قرار داشت که با پرده های کهنه و کنفی و کثیف پوشانده شده بود. نسیم سحرگاهی پرده ها را تکان می دهد و نور مطبوع پشت آن کمی به درون می تابد.


پرده ها را می کشم ...


با صحنه ای غیر منتظره مواجه شدم ...


خورشید بر خرابه های شهر در حال طلوع بود و در سکوت صبح هرچه در زمین دود و کثیفی و ویرانی دیده می شد، در آسمان زیبایی و تراوت و شادابی طلوع می کرد!


در جای خود میخ کوب می شوم و از دیدن این صحنه لذت می برم و خدا را شکر می کنم که در این شرایط سخت هنوز هم می توان از این هدیه ی زیبا لذت برد.


در خلسه فرو رفته ام و سرشار از لذت ام و به بیداری منتقل می شوم و هم زمان جمله ای می شنوم که صدایی آشنا آن را بیان می کند و سرشار از عشق و امید و دودلی است ...



تاریخ ارسال: شنبه 30 دی‌ماه سال 1391 ساعت 07:46 ب.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 0 نظر