ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | |||
5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
آدمک-نقاب-عشق و نفرت
یه مزرعه خیلی بزرگی بود پر از آدمک.پر از اتفاقات جور واجور.پر از برو بیا.آدمک هاش هر روز صبح که خورشید بالا میومد کارشون شروع میکردن تا غروب که دوباره هر کسی میرفت تو لاک خودش.کاری نداشتن که آفتابگردونا چقدر عاشقانه به خورشید نگاه میکنن و چشم ازش بر نمیدارن.
اصلا"براشون اهمیتی نداشت که گنجشک ها چقدر معصومانه و قشنگ بین ساقه ها یه لونه کوچولو میسازن و از دار دنیا همون یه لونه براشون بسه..به جز یه عده خیلی کمی از آدمک ها،بقیه شون بی احساس و سنگ دل بودن.
اون یه عده باقی مونده هم امروز دنبال این بودن که دل هم دیگرو به دست بیارن و فردا میرن که هم دیگرو تنها بذارن وپا بذارن رو دل همدیگه.امروز عشق میکارن و فردا نفرت درو میکنن.راحت بگم،دسته اول با دسته دوم توفیر چندانی نداشت.حتی به نظر من دسته اول بهتر بودن،با اینکه احساس سرشون نمیشد اما حداقل وعده و وعید سر خرمن آخر تابستون به هم نمیدادن.
ولی عیب مشترک هر دو دسته این بود که چپ و راست به هم دروغ میگفتن.یعنی اول صبح،هنوز بسم الله نگفته نقاب میزدن به صورت شون و دیگه بسم الله رو هم میپیچوندن.
یه روز از همین روزها که همه شون داشتن تو هم میلولیدن،یه گوشه از مزرعه همهمه ای به پا شد.یه هو همه ریختن به هم.آخه اونا از اینکه یکی دیگه بهشون اضافه میشد خیلی خوشحال میشدن.اما ما که میدونیم اونا نقاب زدن...
بله آدمک قصه ما متولد شده بود.
تنهایی و خیانت
همه شاد بودن،به همدیگه شیرینی میدادن اما خود آدمک فقط گریه میکرد.انگار میدونست که کجا اومده و خنده های این آدمک ها دروغه.انگارمیدونست که در تمام عمرش تنها روزی که بهش بها میدن همین یه روزه.
با اسم آدمک بزرگ شد و با اسم آدمک به مدرسه رفت و آدمک گونه.......
اما غافل بود از اینکه اگر میخواد با این همه آدمک رنگ و بارنگ زندگی کنه باید...
شایدم میدونست اما نمیخواست.چون میشد مثل اونا.تو مدرسه همه اذیتش میکردن و چون سرش به کار خودش بود همه تحقیرش میکردن.به ندرت با کسی رفیق میشد.آخه چوب اعتماد به اونا رو خورده بود.چون حرف حق میزد و زیر بار حرف زور نمیرفت همه طردش میکردن.
واسه همین مجبور شد با کسی رفیق بشه که هم جنس خودش نباشه.که باهاش درد دل کنه،با گریه هاش گریه و با خنده هاش خنده کنه.یکی که وقتی دستشو میگیره حس کنه هنوز این دنیا ارزش زندگی رو داره.یه نفر که مثل خودش باشه.
روزهای خوش آدمک شروع شده بود.دوستش از جون براش مایه میذاشت.درکش میکرد.همه جوره همدیگرو میفهمیدن.آدمک از همه چیز و همه کس به خاطر اون گذشت.آخه تو دنیای اونا یه همچین دوستی پیدا نمیشد.دنیا به کام آدمک بود.
یه روز داشت از سر کار بر میگشت و از توی تاکسی به دختر پسر سوار موتور نگاه میکرد وخوشحال بود که اونا خوشحالن از با هم بودن.اما وقتی که چهره ی اونا رو دید...واااااااااای که چه حالی بهش دست داد..دنیا دور سرش چرخید.کی باورش میشد کسی که واسه آدمک ما جون میداد حالا...آدمک داغون شد،خورد شد..همونی که ازش میترسید سرش اومد.اصلا"این روزها همش بوی خیانت به مشامش میخورد.دیگه به کی باید دل خوش میکرد؟؟به کی؟؟
ماه ها سپری شد و آدمک تو تنهایی محض زندگی کرد.بعد از چند سال آدمک دوباره خر شد.
اون غافل از این بود که اگر میخواد با این آدمک ها زندگی کنه باید...
عشق یک طرفه و نامه و خواستگاری
آخه یکی نیست بهش بگه خریٌت تا کِی؟این همه بهش میگن بابا،آدم نباید از یه سوراخ دوبار نیش بخوره ولی انگار نه انگار،البته بگذریم از اون عده ای که بهش میگفتن آدم به عشق زنده است.اما چه عشقی؟چه کشکی؟تو این دوره زمونه دیگه عشقی واسه کسی نمونده.ابراز علاقه دیگه یه چیز عادی و تکراری شده.اما آدمک نه به اینا کاری داشت،نه به اونا.بیچاره پاک عقل از سرش پریده بود.هر باری که میرفت سر قرار امکان نداشت که دست خالی بره،حد اقل یه شاخه گل میخرید.همیشه زودتر از عشقش سر قرار بود.یکی نبود بهش بگه آخه واسه چی انقدر خودتو خار میکنی؟! بار اول بَسِت نبود؟نا گفته نمونه اونم هوای آدمک ما رو داشت اما هیچ وقت ابراز علاقه نمیکرد.
آدمکِ دل نازکِ ما هم به محض خداحافظی چنان بغضی گلوش رو میگرفت که اگه عینک نداشت عالم و آدم اشک رو تو چشاش میدیدن.از اونجا تا خونه به خودش فحش میدادکه چرا اصلا"نگاهش به اون افتاد که حالا نتونه ازش دل بکنه.نه،نه،اون از عشقش خسته و سیر نشده بود.فقط حس میکرد که این عشقش هم مثه قبلی یک طرفه است.این عشق یک طرفه روز ها و ماه ها ادامه داشت تا اینکه طرف،یه نامه داد به آدمک و گفت رفتی خونه بازش کن.توش نوشته بود که دوسش داره اما به خاطر حفظ حریم بین شون نمیتونه مثه اون ابراز عشق بکنه.آدمک اینو که خوند از شادی داشت میمرد.سریع زنگ زد به پدرش و گفت که برای خواستگاری آماده بشن.طفلک انقدر خوشحال شد که دیگه ادامه نامه که اصل قضیه بود رو نخوند...
اونا رفتن خواستگاری و آدمک ما هم بدون چک و چونه 14 تا سکه رو قبول کرد و...بادا بادا مبارک بادا...
آدمک غافل نبود از اینکه اگه میخواد با این آدمک ها زندگی کنه باید نقاب بزنه اما اعتقاد داشت هنوز هستند آدمک هایی که نقاب ندارن و عاشق عشق هستن...
پ ن:ادامه اون نامه چیز خاصی نداشت.محض هیجان بود که بگم میشد دوباره داستان عوض بشه اما خوبه که همه قصه های عاشقانه خوب تموم بشه...
عالی بودن داستانات مریم جون