X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سه شنبه بازار

روزنگار نخست

  

از سری یادداشتهای Warning! Don't Read It   

  

چقدر سخته وقتی یه حرفی تو گلوت گیر کرده و می خوای بگی ولی نمی تونی! اصلا نمی دونی بگی بهتره یا نگی! اصلا حق حرف زدن داری یا نه! اون کسی که می خوای باهاش حرف بزنی هم مثل تو فکر می کنه یا نه باید خودتو سنگ رو یخ کنی! 

  

واسه اینکه اون حرفای درونتو کتمان کنی سعی کردی خودتو گول بزنی و اینطور به خودت بقبولونی که هیچی نشده هیچ اتفاقی نیفتاده و واسه اینکه این ایده رو ثابت کنی دست به یک عملیات انتحاری احمقانه بزنی که تازه اون موقع بهت ثابت بشه که واقعا یه اتفاقی افتاده و نمی تونی ساده ازش بگذری!   

 

چرا نمی شه دیگه مثل دوران طفولیت (۱۷ ۱۸ ۱۹ ۲۰ سالگی) مثل بچه ی آدم٬ مثل قدیم رک بود! چه توانایی اون موقع داشتم که حالا از دست دادم حتی به خودمم داشتم دروغ می گفتم!    

 

چقدر حافظ بنده خدا گفت ریا نکن و از ریاکاران دوری کن! هی مامی می گفت مگه تو ریا می کنی! تو که همیشه راست می گی حتی به صاف و ساده بودن معروفی! پس حافظ چی می گه!      

حافظ راست می گفت! این من بودم که متوجه نمی شدم چون داشتم به خودمم دروغ می گفتم!   

 

جدی هدفم از این همه مقاومت چی بود! وقتی که از همون لحظه ی اول فهمیدم یه اتفاقی افتاده چرا باید این حس مقاومت در من ایجاد می شد و جفتمونو عذاب می داد!   

 

چرا اینقدر با من اصلیم فاصله گرفتم! چرا اینقدر راه برگشت به گذشتم سخته! اصلا چی شد که از اون حس و حال فاصله گرفتم!    

 

همش دوست دارم اون روزایی رو که موجب دوری از اون حس پاکی و صداقتم شد لعنت کنم اما نمی تونم چون توی همون روزا این اتفاق افتاد! دوست دارم بگم کاش اون روزا قبل از اینکه شروع بشن یه تصادفی می کردم یه سه ماهی می رفتم تو کما!       

 

این اتفاق نیفتاد! تصادف نکردم اما رفتم تو کما! اونم الان که اون روزا دیگه گذشته و سعی دارم چیزایی رو که از دست دادم دوباره به دست بیارم!    

 

قرمه سبزی بهتره یا فسنجون! نمی شه جفتشو با هم خورد؟ نمی شه جفتشو با هم داشت؟ هم اون حال و هوای قدیم رو داشته باشم هم این اتفاق جدیدی که برام افتاده و نمی تونم ازش دل بکنم! 

 

برگرفته از یادداشتهای روزانه ی یک دیوانه

تاریخ ارسال: دوشنبه 13 دی‌ماه سال 1389 ساعت 08:43 ب.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 1 نظر