X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سه شنبه بازار

۶ ماه بعد (۴)

 

(۴) 

جلوی دانشگاه : 

 

فرنوش _ سلام چطوری ؟ 

بابک _ سلام ! فکر نمی کردم دیگه ببینمت ! 

فرنوش _ منم همین طور. فقط عذاب وجدان گرفته بودم خواستم بهت بگم چند جا پشت سرت حرف زدم. پیش نزدیکترین دوستای خودت. آخه خیلی از دستت ناراحت شده بودم. اگه دم دستم بودی یه بلایی سرت می آوردم ! 

بابک _ می فهمم حق داری. حالا به کیا گفتی ؟ چیا گفتی ؟ 

فرنوش _ هر چی که بود از اول تا آخرش. به سهراب، مریم، حمید، بهروز و چند نفر دیگه. 

بابک _ به ! پس فقط خواجه حافظ شیرازی خبر نداره دیگه ؟! خوب حالا اشکال نداره اونا از خودن. 

فرنوش _ به سارا هم گفتم. 

بابک _ اوه ! 

فرنوش _ گفتم بهت بگم هرجوری که خواستی درستش کنی. 

بابک _ باشه دستت درد نکنه یه کاریش می کنم. 

فرنوش _ سهراب بهم گفت 4 سال با سپیده دوست بودی. 

 بابک _ . . . آخرین خوابی که دیدی یادته ؟ گفتی تنها می شی. من با خودم گفتم عمرا ! اینقدر دور و برم رو شلوغ کردم که تعبیر نشه. ولی شد. تنهای تنها شدم. 

فرنوش _ سهراب گفت با اونم تموم کردی. 

بابک _ ازش خبر نداری ؟ 

فرنوش _ نه من دورادور می شناسمش. 

بابک _ بهم گفته بود 28 سالشه ولی 33 سالش بود. 

فرنوش _ . . . یادته بار آخر با هم تلفنی حرف زدیم ؟ 

بابک _ خوب ؟ 

فرنوش _ بازم مثل همیشه خواب دیده بودم. تو یه جمعی که همه ی دوستای مشترکمون بودن همش جلوشون به روت می آوردم که با هم بودیم و حالا چی شده. بعد همه با یه حالت بدی که انگار دارن متهمت می کنن بهت نگاه کردن. تو تا دیدی اینجوریه گفتی خوب باشه بیا بازم با هم دوست شیم. انگار این پیشنهاد دوستی رو داشتی مثل استخون جلو سگ می نداختی.  

بیدار شدم. گفتم امکان نداره. بابک همچین آدمی نیست ! بعد با خودم گفتم خوب امتحان می کنیم. اون ماجراها رو پیش آوردم مثل خوابم. بعد اون شب دقیقا مثل تو خواب پیشنهاد دادی ! 

داغون شدم . . . خواستم دیگه مثل خودت بازیت بدم. ولی بعد دیدم نمی تونم. مثل تو نیستم حریفت نمی شم. ولی خیلی حرص داشتم. 

گفتم به همه می گم با من چیکار کرد. آبروش رو می برم. به چند نفر گفتم. ولی بعدش . . . 

بازم خوابت رو دیدم. سفید پوشیده بودی صورتت آروم بود. بدون هیچ حرفی . . . 

بابک _ اوه . . . عجب خواب ملکوتی ! 

فرنوش _ آره دیگه. از اون به بعد پشتت حرف نزدم. الانم یه ماجرایی پیش اومد احساس عذاب وجدان دارم یه مدته. خواستم ببینمت بهت بگم. 

بابک _ خوب کاری کردی. خوشحال شدم دیدمت. 

فرنوش _ . . . خوب من برم دیگه . . .  

بابک _ اینقدر زود می خوای بری ؟ یکم بیشتر پیشم نمی مونی ؟ 

فرنوش _ . . . باشه. بریم این کافی شاپ روبرو دانشگاه.  

 . . .

 

و بعد از آن روز هیچوقت یکدیگر را ندیدند ! 

 

(۳) 

(۵) 

تاریخ ارسال: جمعه 30 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 03:23 ب.ظ | نویسنده: مریم | چاپ مطلب 2 نظر